عاشق نبوده ام که تو را جستجو کنم
از مردمان شهر تو را پرس و جو کنم
انگار کوچه های دلم را کپک زده
این راه عاشقی که تو رفتی الک زده
دیشب دوباره کودک احساس من دلش شکست
سنگی که پای دردو دلت با خضوع نشست
این روزها عجیب دلم هوای تو را گرفت
دردی که دائما سراغ دوای تو را گرفت
"دریا"همیشه موج ندارد عزیز من
پرواز پر شکسته اوج ندارد عزیز من
دنیا برای چشمهای تو دعایت نمیکنم
(دیگر برای رسیدن صدایت نمیکنم )
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
قابیل من دنیا تو را هرگز نفهمید
عاشق شدن را مثل بابایت نسنجید
آدم که عاشق بود حرف مادرت خواند
بعد از گذشت سالها دراین زمین ماند
قابیل من کشتی ولی قلبت شکسته
حالا عروست حجله دنیا نشسته
آغاز بد بختی به نامت سر بریدند
اما درون قلب عاشق را ندیدند
مادر همیشه قصه تلخ تو را خواند
هابیل تو مظلومتر در قصه ها ماند
عاشق شدی با کینه اما عشق زیباست
تاوان عشقت را که بابا داد....دنیاست
اسطوره ی زیبای عشقی حیف مادر
بد بودن قابیل ما را کرده باور
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت
سپرده های سرم را سپرده ام بر باد
شبی که عشق و نجابت دوباره جان میداد
شبی که هیبت مردی پر از تلاطم شد
شروع قصه ابلیس و بوی گندم شد
کسی که سقف غرورش پر از ترک میشد
تمام خوب و بدش یک به یک الک میشد
خدا کجاست ببیند دلی ترک خورده
میان این همه من قیمتش محک خورده
تمام دیشب خود را مرور خواهم کرد
دل شکسته خودرا صبور خواهم کرد
نوشته شده توسط مریم غلامی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت
هوالطیف
سلام به همه دوستانم وهمرهانی که مرا در تمام لحظه های آبی عشق همراهی کردند.
ممنونم از تمام دوستانی که نظرات خود را با تمام مهربانی وصداقت در مورد کارهایم میدهند.
من تمام شعرهایم را تقدیم به مادرم میکنم که مرا تشویق وهمراهی می کند والبته تمام اعضای
خانواده ام که همیشه با نگاه مهربانشان امید به بهتر شدن نوشته هایم دارند ....
واما بعضی از دوستان می خواهند بدانند این شعرها مخصوص چه کسی گفته می شود
و سوال عجیبی هم نیست ولی می توان گفت که آیا عشق و دوست داشتن مخصوص کسی است ؟
آیا دوست داشتن آدمها یا دوست داشتن لحظه های ناب محبت و یا دوست داشتن دریا وجنگل و
مسافرت و پرنده ها وحتی دوست داشتن آهنگی که به همه آرامش می دهد نمی تواند زمینه ساز
گفتن شعر باشد؟چرا می تواند ومن هم گاهی دچار عشق می شوم ودچار نیاز ........
اما آیا روح با عشق های زمینی و زود گذر آرامش میابد ...البته که نه .هیچ وقت نمی توانی کسی را پیدا
کنی که درونت را ببیند وذهنت را بخواند شاید بود و من قدرش را نمی دانستم شاید من نتوانستم درک کنم..
.اما عشق بی پایان است وعاشق محدود...پس هیچ وقت نگردنیست گشتم نبود.
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
هزار پنجره نذرم برای باران شد
شبی که حادثه ات بر دلم نمایان شد
تو مثل زخم عمیقی به روی سینه ابر
خدا گذاشت که نامت دوباره انسان شد
تو حضرت ابلیس را متهم کردی
وسیب سرخ غرورت رحیل زندان شد
دل شکسته ی (دریا ) همیشه بارانیست
نگاه سرد تو آری دلیل طوفان شد
نوشته شده توسط مریم غلامی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
تو از کدام آسمان ستاره می چیدی
که زخم کف دست خود نمی دیدی
خراش به این بزرگی دلت گرفته عزیز
خدا درون زمین و ستاره ها دیدی؟
اگر شبی میان ستاره خدا تو را فهمید
شکستن سپهر دلت را به آسمان سنجید
هزار ترانه ی من جای چیدن تو
تمام غزلهای من ندیدن تو
تو خوب ترین باغبان دنیایی
قشنگترین ستاره میان شبهایی
دگر بس است ستاره خدا همین جاهاست
میان گودی چشمت میان شب زده هاست
سلام مرا بر ستاره ها برسان
بر آفتاب میان کوچه ها برسان
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 15:55 موضوع | لینک ثابت
دیشب به روی پنجره نقش خدا شدم
وقتی که رفت دوباره اورا صدا شدم
آنقدر روی پنجره ها "ها"زدم نماند
خطی سیاه به واژه ی عشق ووفا زدم
حتی خدا برای لحظه ای آ مد به شیشه ام
وقتی کنار خانه ی قلبش گدا شدم
حتما اگر شکسته و تنها نمی شدم
طرحی به روی پنجره ها" ها "نمی شدم
وقتی کویر ذهن مرا مچاله کرد
راهی به سوی چشمه و دریا نمی شدم
آدم ندیده ام کنار شیشه و خوب شد
روی زمین تجسم حوا نمی شدم
گندم وسیب هر چه بوده تمام شد
حتی به روی شیشه مالک دنیا نمی شدم
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
جهان در انتظار تو نبوده او نگاره کرد
به بو دنت بهانه ساخت به رفتنت اشاره کرد
دوباره حر ف آدم و بشر که حرف تازه نیست
تو آمدی و رفتنت شبیه یک جنازه نیست
پدر درون خوشه ها اسیر بوی گندم است
واین شروع تازه تولد و ترحم است
یکی یکی مجسمه و طرح تازه ی خدا
یکی اسیر عشق تو دگر ز بند تو جدا
بزرگ شو و قد بکش و طرح تاز ه ای نشو
جهان در انتظار تو نبوده پس دگر نرو
نوشته شده توسط مریم غلامی در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت
تبسم کن که غنچه وا نمیشه
بدون تو شبم فردا نمیشه
نمی دونم دو چشما م بی قرارن
مثل حس کردن دون انارن
تو مثل موج دریا با شکوهی
نمی ترسم تو پشتم مثل کوهی
اگه تنها بشم مهتابم اینجاست
نمی دونی که دریا بی تو تنهاست
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
دیوار حاشا بلند است .ربطی به طاعون ندارد؟
بشکن تو هم این دلم را جرمی که قانون ندارد
وقتی که دنیا چنین و ابلیس هم دوره گرد است
نفرین نکردم زمین را ربطی به گردون ندارد
رفتی و لبخند تلخی یعنی که من بی گناهم
شرمنده بودی که میم و دال و ه و نون ندارد
دیوار حاشا بلند است پنهان نشو پشت دیوار
عادت ندارد دل من بشکن حصار دو دیدار ......
نوشته شده توسط مریم غلامی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت
وقتی که باغ خدا در هجوم کلاغ بود
باور کنید نیاز مترسک به باغ بود
حتی خدا حریم خودش را سند زده
حوای شر به بخت خودش هم لگد زده
ما خوشه های مزرعه طا عونی غمیم
حتی برای قال کلاغان بد کمیم
تنها خداست مزرعه دارو مترسکیم
انسان دست مایه و تنها عروسکیم
بندی به دست و پای ما رقص می کنیم
شاید خوشیمو بغض را حبس می کنیم
حوا ببین که چگونه گرو شدیم
یک خوشه چیدی و نسلها درو شدیم
نوشته شده توسط مریم غلامی در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت
گفتی خدا؟........مضحکترین آرامشم مباش
بر زخم بد ایمانیم زهرو نمک مپاش
آری خدا لای گل شب بو هوس بود
دستم به سوی آسمانم کاری عبث بود
تو مثل زخم کهنه ای درمان نداری
حتی به حرف و گفته ات ایمان نداری
امشب خدا با من سر سازش ندارد
این قلب پر عصیان که آرامش ندارد
گفتم خدا خندیدی و باور نکردی
این آتش شک را به اشکت تر نکردی
سارا تمام قصه (دریا) فریب است
پشت نقاب آبیش موجی مهیب است
نوشته شده توسط مریم غلامی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت
وقتی میان حرفهایت رغبتی نیست
حتما برای عاشقی هم فرصتی نیست
بگذار تا شرقی ترین مردم بدانند
از هرم چشمان تو ما را قسمتی نیست
در امتداد کوچه ها دل می سپریدم
لعنت به این راهی که آنرا وسعتی نیست
حالا منو کوچه و عشقی نیمه کاره
حتی میان راهمان هم نسبتی نیست
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت
ازاینکه با تو چه هستم کمی پریشانم
شبیه کهنه ترین درد های انسانم
مپرس و بگذر از این زخمهای بی درمان
که بی تو تازه شود هق هق زمستانم
برو که باز نگردی و گرنه میمیرم
شبیه حادثه ای تلخ زیر بارانم
منم مسافر باران به سوی کوچه تو
تو جویبار خروشان کنار چشمانم
تمام قصه( دریا )دروغ بود قبول
ولی برو که بخوابد کمی بیابانم
نوشته شده توسط مریم غلامی در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

تمام شعرهایم تقدیم به مادر مهربانم و بهترینم مهتاب
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY